ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 7 فروردین ماه سال 1390
نوروز

 

نوروز می آید که از شما مبارک شود،نوروز شمایید

چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389
خوب است

 

هر چیز که شما را به یاد ما بیاورد 

خوب است ...

شنبه 1 آبان ماه سال 1389
روز خداست فردا هم

 

نـه ... روبـه روی تـو بـازنـده انـد حـالا هــم

قــــمـاربـازتـریــــن مــــردهـای دنـــیـا هـــم

زمیــن زدم ورقـی را شـروع شـد بــــــــازی

ولی بـه قـصد- فـقط - رو به رو شدن با هم

اگـرچـه مـی دیـدم – اگـرچـه می دانـستی

در ایـن مـقـابله جـز بـاخـتن نـمی خـواهـم

طـنین قـهـقـهه ات در تـبسـمم مـی ریخت

هـجـــوم زلـزلـه ات در غـــرور گـهــگـــــاهـم

نـمی بـریـد چـرا حـکـم مـن شـروع تـــــو را

نـمی گــرفت چــرا بـی بـی تـو را شـاهـــم

سیـاه و سـرخ گـره خـورده بـود و پـیدا بــود

جـنون دسـت تـو در تـک تـک ورق هــــایـم

در ایـن نـبرد ، فـقط بی بی دلـت کـافیست

بـرای کـشـتن پـنـجاه و یـک ورق بــا هـــــم

بـه دست داشتی آن قـدر دل که می لرزید

دل سـیــاه تـریـن بـرگــه هـای بــالا هــــــم

مـرا بـه بـاخـت کـشانـدی ولـی نـیـفـتــادم

بـه ایـن امـید کـه روز خـداست فــردا هـــم

شـروع مـی شود ایـن بــازی ِ تـمـام شده

اگـــرچـه رو بــکـــنی بــرگ آخــرت را هـــم

پنجشنبه 8 مهر ماه سال 1389
انگار بابا هم ...
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389
امروز و فردا من شما را دوست
جانا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما 

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

جانا گمانم من شما را دوست...


چهارشنبه 11 فروردین ماه سال 1389
راست و دروغ

 

چقدر بخشیدیم و چقدر خالی ماندیم! انگار کسی ما را جز تنی هوسناک نمیدید!  

و تلخی بغض من هنوز در میان بوسه های گیس تو نا پیداست...  

پیدایم نکن! میگویند مرده ام... 

دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388
نور می شوم

 

صدایت که ببارد 

یک قطره ماه هم 

در کاسه آبم بی افتد 

کافی ست: 

من نور می شوم

سه شنبه 7 مهر ماه سال 1388
چه ببارد چه نه

 

تو کاری به باران نداری 

چه ببارد چه نه 

چیزی از من به یاد نمی اوری 

من اما هزاری هم که از یادت ببرم 

همین که ببارد 

به خودم می آیم که 

همین دور و بر هایی

جمعه 30 مرداد ماه سال 1388
هنوز دغدغه دارم

 

... 

.... 

..... 

....... 

ببین بی تو چه بر سر حرف های من آمد

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
یک شب صدا زدند تو را

 

ا نام تو
به خانه برمی‌گردی
و یک چمدان
بوی بال فرشته را
قسمت می‌کنی
 بین ما
مرا در آغوش می‌گیری
در رگ‌هایم
جاری می‌شود
 عطر بهشت
آری
آن شب در آسمان
 خدا
با نام تو
غزل تازه‌ای نوشت


   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
آرشیو

قدمتون گل بارون : 50597


عناوین آخرین یادداشت ها